https://srmshq.ir/q4odye
طوفان که گذشت یادت نمیآید چگونه از آن گذشتی
**
از عوارض افزایش سن تا آن موقعی که مغزت کار میکند این است که دائم حجم خاطرات از شهری که در آن زندگی میکنی و دیگه جانت به وجودش بسته شده یکجوری زیاد میشود که برای کنار گذاشتن بخشهای کمتر مهماش دچار مشکل میشوی! مثلاً وقتی بچه بودم و در خانۀ کوچۀ ۴۹ مطهری کرمان ساکن شدیم کوچه یک شهید داشت که آن موقع شده بود اسم کوچه و روی دیوار خانۀ آن بندۀ خدا سایهای از یک جنگجو را ترسیم کرده بودند که ایستاده گلوله خورده بود و تفنگش از دستش به سمت آسمان به پرواز درآمده بود. آن موقع صدام و سربازان بعثی عراقی قاتل جوانان ایرانی بودند. بعدها شهیدهای کوچه شدند سه نفر که یکیشان همسایۀ دیواربهدیوارمان بود و خب حق بدهید که از مرگ او خیلی ناراحت بشوم و یک خاطره خیلی تلخ و ضربه روحی در من شکل بگیرد. بعد از جنگ سه تا پسر همسایه که همسنوسال من بودند خودکشی کردند به خاطر تبعات ناامیدیهایشان و دو نفر هم به خاطر سرقت ماشین و اموالشان توسط سارقین به قتل رسیدند و جوری شد که انگار اون کوچه را در ادوار مختلف به جوخۀ مرگ بسته بودند. کوچۀ ما و خیلی کوچههای دیگر...
۲)«هاروکی موراکامی» بود که در کتاب کافکا در کرانه نوشته بود: «وقتی طوفان تمام شد یادت نمیآید چگونه از آن گذشتی، چطور جان سالم به در بردی. حتی در حقیقت مطمئن نیستی طوفان واقعاً تمام شده باشد؛ اما یک چیز مسلم است... وقتی از طوفان بیرون آمدی، دیگر آنی نیستی که قدم به درون طوفان گذاشت.» واقعاً فکر میکنم ما یکدفعه در یک شرایط طوفانی و ناگهانی قرار گرفتیم و این چند خط را میتونیم خیلی خوب درک کنیم؛ یعنی وقایعی اتفاق افتاد که در مدتی کوتاه همۀ ما را یکجورهایی عوض کرد... حال و احوالمان را بهشدت تحت تأثیر قرار داد و البته باید منتظر باشیم و ببینیم نهایتاً بعد از همۀ ماجراها آن شکلی که پیدا میکنیم در رفتار جمعی ما در جامعه چگونه تأثیرش را میگذارد و این بخش از تاریخ را میسازد... جوامع را اتفاقاتی تغییر میدهد که به عمق ذهن و روح مردمش وارد میشود و تصاویر و رویدادهای فراموش ناشدنی را برایشان ثبت میکند. چیزهایی که ممکن است زخمهای عمیق که ترمیمش سالیان سال طول میکشد به وجود بیاورد و یا وجود و یاد آدمهایی که چیزهایی را خلق میکنند و از خودشان نشان میدهند که خوب یا بدش را جامعه هرگز از یاد نمیبرد...
۳) یک جایی میبایست این کشور با زندگی و شادی و خنده آشتی میکرد و عجین میشد. شاید رویدادی مثل پیروزی خاتمی در انتخابات میتوانست چراغ باشد و یا صعود ایران بعد از برد استرالیا به جام جهانی... آنها که روح تشنه مردمان این سرزمین را دیدند و وقعی ننهادند قاعدتاً باید پاسخگو باشند به آنچه که میتوانستند و نکردند... میتوانستند موجد زندگی باشند... موجد تحقق امید... موجد رنگ گرفتن رؤیاها...اما نخواستند. شدند پای ثابت میز مذاکرات تمام ناشدنی. برای تبدیل مردم ایران به منتظران یک تصمیم که وضعیت آنها را به صورتی بنیادین تغییر دهد. برای نزول روزبهروز اقتصاد و کوچک شدن سفرهها و بسته شدنش به کالابرگ و یارانههای ناچیز!
***
ادامه این مطلب را در سرمشق شماره ۹۴ مطالعه فرمایید.
https://srmshq.ir/321n0g
انتخاب، مسیری را از میان سایر راهها برگزیدن است. این برگزیدن همواره با دو عنصر که راهگشای چگونگی مسیر ما هستند همراهاند؛ تردید و اطمینان که در هر تصمیم میزانی از هر یک شایان است. بیشک اطمینان متضمن پیشروی انسان در اثنای زندگی و تردید سررشته گمشدن یا واپس ماندن از گذر زمان است.
حال در این گم شدن و عدم آگاهی از مسیرها که به نااطمینانی ما در انتخاب و پیشروی میانجامد همواره تقلید و شجاعت کمک خواستن از دیگرانی که هم قدم آدمی در این گذر تنگ و تاریک هستند میتواند دستهایی حامی برای انتخاب باشد؛ اما اگر آدمی این دستها را در مسیر خود نیابد، باید به دنبال آن دستها رفت و وقتی چندی عقبتر بایستیم و جاماندگان بسیاری را گم شده و تنها در جزایر انتخاب میان دوراهیها میبینیم.
در این گمگشتگی میزان تردید ما گویای همه چیز است، نسبت تردید ما به اطمینان شاخصه اصلی این تاریکی مهآلود است. معیارهای سنجش این شاخصه اما از دیدگاههای دگرگونی قابل دستیابیاند. اگر به زمانی برگردیم که تنها در جزیره خود در ذهن شلوغ و مشوشمان به دنبال مسیری میگردیم و بهتدریج درصد اطمینان یک مسیر را بالا میبریم اما در همین بین حافظه مانع از انتخاب آن میشود. میتوان به نقش حافظه در گمگشتگی پی برد. حافظه با یادآوری ترس و ترومای ناکامی که در پس آن نیز فقدان پشتیبانی پس از ناکامی نهفته است ما را از انتخاب پس میکشد؛ اما وقتی دوباره عقبتر بازگردیم و این ترومهای تاریخی را در وسعت یک جامعه ببینیم بیشک آنچه آنها را آبیاری میکند _که در میانه هر تصمیم ما را در خلأ گمگشتگی رها کنند_ ناآگاهی است. ناآگاهی نه صرفاً به معنای فقدان یک تصمیم شخصی برای دانستن به معنای نبود یک ارتباطجمعی در سطح جامعه با علمی شدن و در نتیجه تصمیمسازی علمی و البته عملی برای زندگی اجتماعی و فردی.
دورکیم در این ارتباط برای جوامعی که به سرعت و به طور نامتوازن در معرض تغییرات قرار میگیرند یک معضل را پیشبینی میکند، آنومی اجتماعی. اگر تغییرات به کندی و آرامی صورت گیرد انسان میتواند با آن انطباق پیدا کند و با آن هماهنگ شود اما هنگامی که تغییرات سریع و ناگهانی اتفاق میافتد جامعه دچار بیتعادلی میشود و افراد نمیتوانند با هنجارهای جدید همراه شوند. تغییرات ناگهانی بهتدریج هنجارهای اجتماعی گذشته را از میان میبرد اما هنجارهای جدیدی را جایگزین آن نمیکند به نوعی جامعه در گذر از سنت به مدرنیته در میانه راه میماند و توانایی ادامه مسیر را ندارد بهواقع جامعه پس از پوستاندازی از قالب قبلی راهنما و راهگشایی جهت رسیدن به نقطه بعد را ندارد این واپس ماندگی سبب بحرانهای اقتصادی و در نتیجه بحرانهای اجتماعی میشود که در شرایط فقدان هنجارها و ارزشهای اجتماعی دچار گسست میان اعضای جامعه میشود. این عدم وابستگی و عدم ارتباط سالم و کارساز مجموعهای از مشکلات اجتماعی را میسازد که به وضعیت آنومی اطلاق میشود.
***
ادامه این مطلب را در سرمشق شماره ۹۴ مطالعه فرمایید.
https://srmshq.ir/5xpo8g
این روزها خستگی را میشود در خیابان دید؛ در صفها، در تاکسیها، در گفتوگوهای کوتاهی که زود به دلخوری میرسند. جامعه ما فقط از فشارهای اقتصادی یا اخبار تلخ خسته نیست؛ از جنگیدن مداوم با خودش هم فرسوده شده است. انگار هر مسئلهای، پیش از آنکه فهمیده شود، به دو جبهه تقسیم میشود.
شبکههای اجتماعی قرار بود ما را به هم نزدیکتر کنند، اما اغلب به میدان رقابت برای اثبات «درستتر بودن» تبدیل شدهاند. هر اتفاقی که رخ میدهد، پیش از آنکه ابعادش روشن شود، موجی از قضاوت و خشم به راه میافتد. کمتر مکث میکنیم، کمتر میپرسیم، کمتر گوش میدهیم. سرعت واکنش از عمق فکر جلو زده است. در چنین فضایی، اختلاف طبیعی به خصومت شخصی تبدیل میشود. آدمها بهجای نقد ایدهها، یکدیگر را هدف میگیرند. برچسب زدن آسانتر از گفتوگوست؛ حذف کردن سادهتر از تحمل کردن. نتیجه، جامعهای است که در آن هر کس خود را محق و دیگری را مقصر میبیند؛ اما واقعیت پیچیدهتر از این دوگانههاست.
ما در شرایطی زندگی میکنیم که فشارهای متراکم، صبر جمعی را کاهش داده است. وقتی نگرانیهای اقتصادی، ناامنیهای اجتماعی و بیاعتمادی انباشته میشود، آستانهی تحمل پایین میآید. کوچکترین اختلاف میتواند به جدالی بزرگ تبدیل شود. با این حال، توضیح دادنِ وضعیت، به معنای توجیه کردنِ رفتارهای مخرب نیست. جامعهای که ظرفیت گفتوگو را از دست بدهد، حتی اگر ظاهراً آرام باشد، در درون خود دچار شکاف میشود. این شکافها ابتدا در کلمات دیده میشوند، بعد در رابطهها و در نهایت در ساختارها. هیچ کشوری با پیروزی نیمی از مردمش بر نیم دیگرشان ساخته نمیشود. دوام اجتماعی نیازمند حداقلی از اعتماد و امکان شنیده شدن است.
شاید وقت آن رسیده که از خود بپرسیم سهم ما در این چرخه چیست. هر بار که بدون تحقیق بازنشر میکنیم، هر بار که با تمسخر پاسخ میدهیم، هر بار که از گفتوگو فرار میکنیم، بخشی از این فرسایش را بازتولید میکنیم. مسئولیت اجتماعی فقط در تصمیمهای بزرگ سیاسی خلاصه نمیشود؛ در رفتارهای روزمره ما هم معنا پیدا میکند. امروز بیش از هر زمان دیگری به ترمیم نیاز داریم؛ ترمیم رابطهها، ترمیم اعتماد، ترمیم زبان. این ترمیم از بالا تحمیل نمیشود؛ از پایین و از میان آدمهای عادی آغاز میشود.
***
ادامه این مطلب را در سرمشق شماره ۹۴ مطالعه فرمایید.
https://srmshq.ir/2e4afd
آیا تا به حال حس کردهاید که زندگی مانند قدم زدن بر روی طناب نازکی است که هر لحظه ممکن است پاره شود؟ مدتهاست احساس بیثباتی، بیش از گذشته بر زندگی سایه افکنده و اضطراب ناشی از آیندهای نامعلوم، کیفیت فعالیتها را تیره و تار کرده است. بسیاری دچار فرسودگی ناشی از تلاشی مذبوحانه برای دستیابی به امنیت مالی یا جایگاهی قابلاتکا در بازار کار شدهاند؛ تلاشی که در ساختار اقتصادی ناپایدار و دنیایی پرشتاب، هر روز دشوارتر میشود.
این وضعیت را نمیتوان به انتخابهای فردی یا کمکوشی تقلیل داد. آنچه امروز تجربه میشود، محصول شرایطی است که عدم اطمینان به قاعده و ثبات به امری استثنایی بدل شده است. اقتصادی که میبایست زمینهٔ آرامش و پیشبینیپذیری را فراهم کند، در عمل به عاملی برای تعلیق پیوسته زندگی تبدیل شده است؛ تعلیقی که نهتنها معیشت، بلکه ذهن و افق نگاه افراد را به شدت درگیر کرده است.
در چنین شرایطی، فعالیتها بیش از آنکه محصول انتخاب باشند، واکنشی به فشارها هستند. مسیرهای شغلی پراکنده، فرصتهای محدود و آیندهای مبهم ذهنها را درگیر محاسباتی فرساینده میکند؛ محاسباتی که نه برای رشد، بلکه صرفاً برای دوام آوردن انجام میشوند. تصمیمها، به جای آنکه از سر میل باشند، ناشی از اجبار شرایطاند؛ اجبار به انطباق، به عقبنشینی و گاهی به دست کشیدن از آرزوها، زندگی روزمره مملو از استیصال همان احساس خفهکنندهای است که انسان را در مغاک تنهایی فرو میبرد و قلب و روح منکوب شده، در برابر مرارتی که از نبود ثبات و امنیت اقتصادی ناشی میشود، چارهای جز پذیرفتن رخوت ندارد. هر روز، تلاش برای حفظ حداقلها و مدیریت عدم قطعیت، به باری ثقیل مبدل میشود؛ باری که شکلهای مختلفی به خود میگیرد: اضطراب، حسرت، خستگی روانی و گاه تحقیر ناشی از ناتوانی در رسیدن به موقعیت شایسته.
در میانهٔ این سختیها، جامعه با چهرههایی مواجه است که لبخندهای تهی از حقیقت میزنند؛ این لبخندها تنها نقابی است بر واقعیتی تلخ و بیرحم؛ نمایشی از فشارهای اقتصادی و ناکامی که در خاموشی انباشته شدهاند. انگار کشتی زندگیمان در باتلاق افسردگی به گل نشسته و ریسمان امید، زیر بار رنج و نگرانی، از هم گسسته است. در حالی که ملغمهای از یأس، تهاون و دلزدگی در لایههای اجتماعی رسوب کرده است، وضعیت گاه به سمبل بلاهت تبدیل میشود؛ جایی که نقد و اندیشه مستقل مجال بروز ندارد و سکون جای پرسش و تحلیل را گرفته است.
***
ادامه این مطلب را در سرمشق شماره ۹۴ مطالعه فرمایید.
https://srmshq.ir/m1pk3d
تفاضل دیه در قتل زن توسط مرد کالبدشکافی یک گره حقوقی در تقاطع فقه، قدرت و عدالت وقتی عدد، سرنوشت میشود قتل، آخرین مرز خشونت است؛ نقطهای که قانون ناچار میشود درباره ارزش جان انسان تصمیم بگیرد. در حقوق کیفری ایران، پاسخ به قتل عمد بر محور «قصاص» استوار است؛ نهادی ریشهدار در فقه که بر اصل برابری در سلب حیات بنا شده است؛ اما در یک وضعیت خاص—قتل زن توسط مرد—یک شرط مالی وارد معادله میشود: پرداخت تفاضل دیه. همین شرط، یک پرسش ساده اما انفجاری میسازد: آیا اجرای عدالت باید به توان اقتصادی وابسته باشد؟ این مقاله نه صرفاً شرح قانون است، نه صرفاً نقد اجتماعی؛ بلکه تلاشی است برای بازخوانی عمیق سازوکاری که در آن عدد، به گرهگاه کرامت انسانی بدل میشود.
سازوکار حقوقی: قصاص مشروط
بر اساس قانون مجازات اسلامی ۱۳۹۲، در قتل عمد اصل بر قصاص نفس است. اولیای دم میتوانند خواستار سلب حیات قاتل شوند؛ اما اگر مقتول زن و قاتل مرد باشد، اجرای قصاص منوط به پرداخت نصف دیه کامل مرد به خانواده قاتل است. این مبلغ «تفاضل دیه» نام دارد. نکته کلیدی اینجاست: این پرداخت، مجازات اضافی نیست؛ پیششرط اجرای مجازات اصلی است. در نتیجه، حق قصاص در این فرض، حقی مطلق نیست؛ حقی است مشروط به توان مالی.
ریشه فقهی: منطق جبران خسارت، نه ارزشگذاری جان در فقه امامیه، دیه زن در قتل نفس نصف دیه مرد دانسته شده است؛ اما در منطق کلاسیک فقهی، دیه «قیمت انسان» محسوب نمیشود؛ بلکه جبران خسارت اقتصادی واردشده به خانواده است. در ساختار تاریخی جامعه: مرد نانآور اصلی بوده؛ مسئولیت نفقه بر عهده او بوده؛ فقدان او خسارت مالی بیشتری ایجاد میکرده است؛ بنابراین تفاوت دیه، بر مبنای تفاوت در نقش اقتصادی تفسیر میشد، نه تفاوت در کرامت انسانی؛ اما این منطق، بر یک پیشفرض تاریخی استوار بود: «ساختار اقتصادی تکنقشی خانواده». پرسش امروز این است: وقتی آن پیشفرض تغییر کرده، آیا حکم همچنان همان کارکرد را دارد؟
تمایز نظری و واقعیت عملی مدافعان وضعیت موجود معمولاً میان دو امر تفکیک میکنند: برابری در قصاص: زن و مرد در اصل مجازات برابرند. تفاوت در دیه: تفاوت مالی است، نه ارزشی؛ اما در مقام اجرا، این تمایز نظری همیشه قابل لمس نیست؛ زیرا خانواده مقتول زن برای رسیدن به همان مجازاتی که خانواده مقتول مرد بدون پرداخت دریافت میکند، باید مبلغی سنگین بپردازد. اینجاست که فاصله میان «عدالت در متن» و «عدالت در تجربه» شکل میگیرد.
عدالت کیفری یا عدالت اقتصادی؟ در نظریه عدالت کیفری، مجازات باید متناسب با جرم باشد؛ اما در تفاضل دیه، اجرای مجازات وابسته به توان مالی میشود. این وضعیت سه پیامد مهم دارد: نابرابری در دسترسی به قصاص تبدیل حق کیفری به امتیاز اقتصادی افزایش احتمال گذشت ناخواسته در چنین شرایطی، عدالت کیفری با عدالت توزیعی درهم میآمیزد؛ و این درهمتنیدگی، محل اصلی مناقشه است.
پرونده الهه حسیننژاد؛ جایی که قانون با افکار عمومی تلاقی کرد قتل الهه حسیننژاد در سال ۱۴۰۴، تنها یک پرونده جنایی نبود؛ به نقطهای بدل شد که افکار عمومی دوباره به مسئله تفاضل دیه بازگشت. الهه، زن جوانی بود که پس از خروج از محل کارش ناپدید شد و جسد او چند روز بعد در بیابانهای اطراف تهران کشف شد. متهم، بهمن فرزانه، به قتل با ضربات چاقو اعتراف کرد. روایتهای رسمی درباره انگیزه قتل—from سرقت تا درگیری—در طول زمان تغییر کرد و همین امر حساسیت اجتماعی را افزایش داد؛ اما آنچه این پرونده را به یک مسئله حقوقی بدل کرد، پرسشی بود که در ذهن بسیاری شکل گرفت: اگر خانواده او خواستار قصاص باشند، آیا باید برای اجرای آن پول بپردازند؟ اینجا قانون از حوزه کتابها خارج شد و وارد زندگی مردم شد؛ و هرجا قانون وارد تجربه زیسته شود، دیگر صرفاً یک متن حقوقی نیست؛ یک مسئله اجتماعی است.
***
ادامه این مطلب را در سرمشق شماره ۹۴ مطالعه فرمایید.